مشاهده RSS Feed

neo

  1. باور


    هنوز به دیدار خدا می روند ...

    خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
    خدا در دستان مردی هس که نابینایی رو از خیابان رد می کند ،
    خدا در اتومبیل پسری هس که
    مادر پیرش رو هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
    خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!
    خدا خیلی وقته که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
    خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذاره 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
    از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی..
    از
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. معشوقه

    تو
    رنگ می‌دهی
    به لباسی که می‌پوشی
    بو می‌دهی
    به عطری که می‌زنی
    معنا می‌دهی
    به کلمه‌های بی‌ربطی
    که شعرهای من می‌شوند …




    خواهش نوشت:

    گیسو به هم بریز
    و جهانی ز هم بپاش
    معشوقه بودن است
    و" بریز و بپاش "ها .

    آپدیت شده 10-27-2013 در 10:20 AM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  3. این غزل را مرور کن هر شب

    روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
    چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

    چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
    عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

    من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
    آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  4. انسانهایی هستند لمس

    این مطلب رو از دست ندین



    ليزی ولاسكوئز (Lizzie Velasquez) زنی ۲۳ ساله است.شاید باور نکنید اما او هفت سال است که به عنوان یک سخنران انگیزشی فعالیت دارد.“زیبا باش، خودت باش” (Be Beautiful, Be You) نام اولین کتاب اوست،او در این کتاب در کنار خاطره‌هایش تلاش می‌کند انسان‌ها را در عشق توانمند سازد و به آن‌ها بیاموزد خودشان را همان‌طور که هستند بپذیرند.
    لیز یک بیماری بسیار نادر دارد که تنها ۲ نفر
    ...

    آپدیت شده 10-22-2013 در 09:38 AM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. خاطرات مشترک


    من هنوز می ترسم
    مبادا با زبانی سخن بگویم
    که میان آدم ها رایج نیست
    من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم
    چون آنجا آزادی دست ها محدود است
    و من دلم میخواهد دست هایم را
    بی شرمندگی بالا ببرم :
    -آقا اجازه
    ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم
    اما هنوز
    از چشم های شما می ترسیم !




    هیس نوشت:

    ساکت نیستم

    لبهایم هم نسوخته است
    تنها
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  6. وقتش رسیده

    وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

    با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود

    هی کار دست من بدهد چشم های تو

    هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

    با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان

    حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

    جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر

    با قاه قاه ِ خنده
    ...

    آپدیت شده 10-15-2013 در 01:55 PM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  7. حسکده ای دارم خاص

    حسکده ای دارم غریب
    فهم نمی شود گاهی
    سقفش همیشه نمناک است
    پنجره هایش رو به حقیقت فکر می کند
    درونش زندگی ارزوست
    کبوتر ها بر روی بامش سرگرمند
    ساکنش من هستم
    میز من انجاست زیر ان نقاشی
    جای خوابم نیست امروز, قبلا همینجاها بود
    جای بدی نیست اینجا
    باران
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  8. لمس بیداری

    پشتِ این آسمانِ بلند
    آسمانِ بلندِ دیگری‌ست ... باز هم پر از ستاره!
    بعد، پشتِ آن آسمانِ بلند
    باز آسمانِ بلند دیگری‌ست پر از واژه و پَری!
    و همین طور ترانه که هی ناتمام ...
    چقدر خوب است که ما شاعریم
    ساده‌ایم، باورمان می‌شود،
    و حیرت می‌کنیم وقتی که آفتاب بالا می‌آید
    گاهی هنوز ماه ... آن گوشه‌ی آسمان می‌خندد!

    زبانِ بی‌نهایت
    همین اختلاطِ اشاره و لبخند است!




    ...

    آپدیت شده 10-07-2013 در 10:53 PM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  9. بیداری من

    گوشه ی سقف کبود
    صدایی ارامشم را ربود
    دنیای پیچیده ای شدی ادم
    تو خالی و پر ادعا
    دنیایت بزرگ شده اما فهم نکشیده ای
    غم کده زده ای برای روز مرگی
    غم حرمت دارد غم لحن بیداریست
    نا امیدی پر کرده ای از برکه مرگ
    ادمک های زندگیت بو گرفته اند از ندیدن محبت
    قانون
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  10. جرم

    دانستن جرم کمی نیست
    وقتی که
    بدانی و عمل نکنی
    بدانی و بگذری
    بدانی و نادیده بگیری
    بدانی و بشکنی


    زیبا نوشت :





    من اگر نسوزم، تو اگر نسوزی، او اگر نسوزد
    پس جهان روشنایی از کجا بیاورد؟


    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  11. كسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند

    چرا هیچ‌كس به ما نگفته است كه زمین

    مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
    و ما فكر می‌كنیم كه زمان می‌گذرد
    شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست كه ما در آن باید می‌زیستیم
    و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌ماند
    و به این زندگی برنمی‌گردد .
    از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
    از چشم‌هایمان
    و همه‌چیزِ این خاك را كاویده‌ایم :
    ــ ما به‌همراه آب و باد و خاك و آتش
    تبعید این سیاره شده‌ایم
    و این‌جا
    زیباترین جا
    برای تنهایي‌ست .
    كسی
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  12. احساس در جسمم ورم کرده

    مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
    مگذار که حتی آب دادن
    گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
    عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
    تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

    چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
    عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار
    ...

    آپدیت شده 10-03-2013 در 12:09 AM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  13. تو جان شعر منی

    تو مهربان تر از آنی که فکر می کردم

    درست مثل همانی که فکر می کردم

    شبیه . . . ساده بگویم
    کسی شبیهت نیست
    هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم
    تو جان شعر منی و جهان چشمانم
    مبادبی تو جهانی که فکر می کردم
    تمام دلخوشی لحظه های من از توست
    تو آن آن زمانی که فکر می کردم
    درست مثل همانی که در پی ات بودم
    درست مثل همانی که فکر می کردم





    ...

    آپدیت شده 10-02-2013 در 08:24 PM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  14. گیسو

    مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
    هر دلی را روزگاری
    عشق ویران می‌کند

    ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
    هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

    با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
    موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

    مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
    هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

    اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
    چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

    عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
    درد بی‌درمان‌شان را
    مرگ
    درمان
    ...

    آپدیت شده 10-02-2013 در 10:50 AM توسط [ARG:5 UNDEFINED]

    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  15. دریای پروانه ای


    از یک جایی به بعد آلیس می‌شوی در عجایب سرزمینی
    که جز خاطره پای هیچ عصایی به آنجا باز نمی‌شود.

    از یک جایی به بعد به خودت که می‌آیی پر شدی از رفت و آمد رویاهای پابرهنه‌ای
    که اعتبارشان نسبت مستقیم دارد با آرزوهای خطور نکرده در سر واقعیت!

    از یک جایی به بعد خارج از فهم جوانی و پیری خاطره در تو دلقکی می‌شود
    که زورش دیگر به اتمام یک سیرک خنده‌دار نمی‌رسد..

    از یک جایی به بعد شهر در خاطرات ذهنی‌ات به گل می‌نشیند تا دست از عصا درازتر برگردی..
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
صفحه 1 از 14 12311 ... آخرینآخرین