مشاعـــــــــــــــــــــ ره

صفحه 11 از 103 نخستنخست ... 9101112132161 ... آخرینآخرین
  1. hamid93
    hamid93
    در نمــازم خــــــــم ابروی تو با یاد آمــــد...حالتـــی رفت که محراب به فریاد آمــد
    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار...کان تحمل که تو دیدی همه بر تاب آمد
  2. مجتبی
    مجتبی
    در دهر چو آواز گل تازه دهند


    فرمای بتا که می به اندازه دهند



    از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ

    فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

  3. باران
    باران
    دیشب جمال رویت تشبیه ماه کردم
    تو به ز ماه بودی من اشتباه کردم
  4. مجتبی
    مجتبی
    می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد


    و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد


    پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

    یک جرعه خوری هزار علت ببرد

  5. باران
    باران
    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند......وندر ان ظلمت شب اب حیاتم دادند
  6. مجتبی
    مجتبی
    در دهر هر آن که نیم نانی دارد


    از بهر نشست آشیانی دارد



    نه خادم کس بود نه مخدوم کسی


    گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

  7. shadi75
    shadi75
    در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست
    پسری سنگ به دیوار دبستان می زد
    کودکی هسته زردآلو را، روی سجّاده بیرنگ پدر تف می کرد
    و بزی از «خزر» نقشه جغرافی آب می خورد
  8. مجتبی
    مجتبی
    دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود


    غم خوردن بیهوده نمیدارد سود


    پر کن قدح می به کفم درنه زود

    تا باز خورم که بودنیها همه بود

  9. shadi75
    shadi75
    در هر قدم که رفت،درختی سلام گفت
    هر شاخه، دستِ خویش به سویش دراز کرد
    او دست های یک یک شان را کنار زد
    چون کولیان، نوایِ غریبانه ساز کرد
  10. مجتبی
    مجتبی
    در دایره سپهر ناپیدا غور


    جامی‌ست که جمله را چشانند بدور



    نوبت چو به دور تو رسد آه مکن

    می نوش به خوشدلی که دور است نه جور

نمایش نتایج: از 101 به 110 از 1030
صفحه 11 از 103 نخستنخست ... 9101112132161 ... آخرینآخرین